العلامة المجلسي

85

حياة القلوب ( فارسي )

از استماع اين صداى موحش بترسيدند وخواستند برگردند ، باز « هيوبا » با وسوسه‌هاى شيطانى وتسويل زخارف آمال وامانى ايشان را بر آن سفر عازم گردانيد ، ودر راه به هركه مىرسيدند أحوال عبد اللّه را مىپرسيدند وأو وصف حسن وجمال وكمال أو مىكرد وسبب زيادتى حسد ايشان مىگرديد . چون به مكة داخل شدند متاع خود را بر مشتريان عرض مىكردند وقيمتهاى گران مىگفتند كه مردم نخرند وعذرى باشد براي توقف ايشان ، ودر كمين فرصت بودند تا آنكه شبى از شبها عبد اللّه خوابى مهيب ديد وبه پدر خود گفت كه : در خواب ديدم كه ميمونى چند شمشيرهاى برهنه در دست داشتند وشمشيرها را حركت مىدادند وبر من حمله مىكردند پس بلند شدم بسوى هوا وآتشى از آسمان فرود آمد وهمه را سوخت . عبد المطّلب گفت : اى فرزند ! خدا تو را از هر بلائي نجات دهد ، تو حاسدان بسيار دارى براي اين نوري كه در روى توست ، امّا اگر تمام أهل زمين اتفاق كنند بر ضرر تو نتوانند ، زيرا كه اين نور وديعهء خاتم پيغمبران است وحق تعالى آن را حفظ مىنمايد . ودر أكثر ايّام عبد المطّلب وعبد اللّه به شكار مىرفتند وآن كافران از بيم عبد المطّلب متعرض نمىتوانستند شد تا آنكه روزى عبد اللّه تنها به شكار رفته بود وهيوبا به نزد ايشان رفت وگفت : چه انتظار مىبريد كه عبد اللّه تنها به شكار رفته است وفرصت غنيمت است . پس بعضي از ايشان نزد متاعها ماندند وبعضي شمشيرهاى برهنه در زير جامه‌ها پنهان كردند به قصد عبد اللّه متوجه شدند ، پس وقتي رسيدند به عبد اللّه كه در ميان درّه‌ها داخل شده بود وشكارى را بدست آورده وأو را ذبح مىنمود ، پس از همه طرف برآمده راههاى آن درّه را بر آن حضرت بستند ، وچون عبد اللّه ديد كه ايشان قصد هلاك أو را دارند سر بسوى آسمان بلند كرد وبسوى عالم آشكار وپنهان تضرع نمود ، پس رو به ايشان كرد وگفت : از من چه مىخواهيد وبه چه سبب قصد هلاك من داريد ؟ واللّه كه هرگز ضررى به احدى از شما نرسانيده‌ام ومالي از شما نبرده‌ام وكسى از شما را نكشته‌ام . پس ايشان متعرض جواب أو نشده به يك‌دفعه بر أو حمله كرده وعبد اللّه نام حق تعالى برد وچهار تير بسوى ايشان افكند وبه هر تيرى يكى از آن كافران را بسوى بئس المصير